قلم به دست درپشت درخت کهن سال « دل روشن تاریکی»

در جنگل بلوط ، تاریکی دزدکی سرک می کشید تا ببیند روشنی باگل ها چه می کند که خوابشان نمی گیرد؛ با چشمه هاچگونه تا می کند که ماهیان خطر بیرون آمدن ازآب رابه جان می خرند. با تمام توان خود درآغوش روشنی می پرند. چرا ساز کهنه اما بی غبار آب، همیشه برای روشنی می زند؟ چراشبنم فقط فرش ورود روشنی میشود وخروس هرطلوع مژدگانی آمدنش را می دهد؟

قلم به دست در پشت درخت کهن سال وهمیشه خواب بلوط دورازچشم سنگ هایی که آرام وبی صدا به قصّه ها وغصّه های خاک این پیرجنگل که دلش پراز ریشه های دروجودش تنیده ی بلوط بود، گوش می دادند. کمی جلوتر می رود تابتواند  راز نهان رقیبش را آشکار سازد که دراین هنگام پدربزرگ روشنی ،پادشاه عالی قدر آسمان ،آژیر خطرمی شود،سرخ می شود و برای آگاهی دادن به نوه ی سر به هوایش بار دگر از خون امانت هابیل استفاده می کند وسراسر آسمان رابه نشانه ی خطرلاله گون می کند .

روشنی که موهای تازه بافته شده اش را مدیو ن شاخه های درختان است، چارقدش راسرمی کند ودوباره نرگسی را که قرار بود وصله ی موهایش شود جا می گذارد ودر آغوش پدربزرگ قرقرویش می نشیند. پدر بزرگ ازعصبانیت سرخ تر می شود و خنده های روشنی وبوسه ای که به صورت پدربزرگ می زند، آسمان رارنگین ترمی کند. آنقدر رنگ خنده های روشنی غلیظ است که سراسر آسمان رنگ سیاه به خود می گیرد

دیگر تاریکی سرک نمی کشد، بلکه مالک جنگل بلوط می شود؛اما چرا جنگل بلوط روزه ی سکوت اختیار کرده است وساز آب باز ساز مخالف می زند و خراب است؟ چرا کسی مژده ی آمدنش را نمی دهد؟ شاید چون موهای بلند ندارد، کسی سراغش رانمی گیرد ؛اما بهتر، اگر هم داشت آیینه ی دق می شد ؛ چون هیچ شاخه ی درخت بلوطی تمایلی به بافتنش نداشت ، حتی نرگس هایی که ریشه های خود را قطع می کردند تادرکنارموهای روشنی بنشینند ، خودرا می خشکاندند تاعروس حجله ی موهای تاریکی نشوند. هرچند که تاریکی هیچ گاه چشم طمع به نرگس ندوخته بود . فقط می خواست غمی را که در پشت چشمان شیدای نرگس است ، درک کند .شیدایی که همه فکرمی کردنداز جمال نرگس است ؛اما او می خواست غم را به دور خود بپیچد تا نرگس آرام شود وریشه هایش بهتر در خاک بنشیند. هرچند که می دانست که تاریک تر از آن چه هست می شود.

هیچ گاه مرگ نرگس های ازترس واضطراب خشک شده او را شاد نکرد. کسی غم چهره اش را درک نکرد ، تنها بودوکسی نپرسد چرا ؟اندوه بارواندوه گسار بود همه رنگ سیاهش رابه نشانه ی اندوه به تن کردند .نپرسیدند اندوهت از چه بود؟ تنها همدم لحضه های تنهایی اش سوت کشیدن ذهنش ازسوال های بی جواب و فکر کردن در مورد نامروتی ماهیان وآب وسنگ های همیشه ساکت بود.دراین میان تنها جیرجیرک به او پشت نکرد ودرمیان لحضه های تاریکش آواز سر داد.گاهی صدای خروپف قورباغه ها اندکی آب بر روی آتش تنهایی اش می پاشیدوآرامش می کرد و ما آدمیان بارها و بارها در دل تاریکی نشستیم وهر گاه  این زخم خورده دل نیاسوده لبخندکی برروی لبانش نشست ، دانست که چشم در چشم روشنی ماه دوخته ایم واو خوش سیمایی می کند وما از خود بی خود می شویم . انگار نه انگار که تنهایی برای ما درد دل می کرد.

دوباره در خود فرومی رود با این که دلش آنقدر تنگ است که زوارهایش در رفته است ؛اما هیچ گاه به جز یک بار پیش کسی گریه نکرد. کسی آن دفعه هم تنهایش را درک نکرد یا درکوچه ی علی چپ نشست وبا دیگری حرف زد یا به رویش خندید وگفت : می دانم؛اما نپرسید :چرا؟ اگر ماه راست می گوید، اگر روشن است وقابل مدح وستایش، چراوقتی خورشید پدیدارمی شود ،دیدارش ازهمه مخفی می ماند؟ مکار و حیله گر است!  این ماه از روشنی خورشید می دزدد و تاریکی را دق مرگ می کند. درسکوت است ومظلوم ؛اما هرچه نیرنگ است از اوست ؛ هر چه زشتی است از اوست، حتی فرماندهی لشکر آب برای تجاوز به زمین در اختیار اوست .برای هدایت لشکریانش ازخورشید بی نوا،نمادصلح وعدالت زمین ودریا، سوءاستفاده می کند وبا گرمی محبت خورشید فرماندهان لشکر آب را بخار می کند. آن ها رامتحد می کندو وقتی به صورت ابر های دلربا در آمدند تا خورشید را از خود بی خود کنند  ومدهوش زیبایشان گردد. آن موقع نقشه ی شبیخون وشبگیر رامی دهد، حمله می کند ،عقب می راند؛اما کسی این نیرنگ را نمی داند؛ چون بر روی چشمان تیز بینان وریز بینان می خزد واز زیر عقل عاقلان وبالغان می لغزد وقلم عارفان را به نفع خود روغن کاری می کند. بر همه ی فتنه های زمین سر کشی می کند وآدمیان که خودرا صاحبان خرد می دانند، چنین می پندارند که به دور زمین می گرددومدح وستایشش می کند و زمین سجده گاه ومعبودش است آن ها این نیرنگ رانمی بینند با اینکه نام جزرومد سال هاست برآن نشسته است .

تاریکی مدت هاست این راز تاریک را می داند وبارهاوبارها پیش زمین شکایت کرده است؛ اما زمین فرمان صبر داده است ،سکوت را بر او واجب گردانیده ؛ چون می داند تاریکی دلی صبور وراز نگهدار دارد .به راستی ساز آب لیاقت زدن برای او را ندارد. به همین خاطر است که خراب است وماهیان دیده اند ومی دانند اگر در آغوشش بپرند دیگر دل از آب می کنند. درختان بلوط به فصاحت و شیرین زبانیش غبطه می خورند به این خاطر است روزه ی سکوت اختیار کرده اند ؛اما نقشه ی زمین چیست ؟سکوت چه معنایی دارد؟ اگر خورشید بداند دگر آبی پادر رکاب اسمان نمی گذارد؟!

انگار زمین عاقل تراز دریاست ومکر ماه را می داند آری او نیروی دشمن را برای سبزی خود می خواهد. او هنوز رسالت نوروز را بر دوش دارد؛ پس سبزه برای گره زدن می خواهد اگر دریا بفهمد خشکش خواهد زد! اوکه چیزی از خود ندارد مستأجر زمین است هرچه بیشتر پیش رود، زود تر کم میشود ؛ پس سکوت اختیار کرده تا آب خود ریشه های خودرابجود.خوش به حالت تاریکی ، برای چنین دوستی که داری !نوای ناشی گرانه ی آب را رها کن. به ساز زمین برقص چه ساز خوش آوازی می زند


                              
دل نوشته های یک دانش آموز «الهام نصیری»