می گویند خورشید طلایی رنگ است ؛ اما من نمی دانم طلایی چه رنگی است .
می گویند جنگل و علفزار ، مزرعه و باغ همه سبز رنگ است ؛ اما به راستی ، سبز یعنی چه رنگی ؟
می گویند دریا آبی است ، گلها رنگارنگند ، آبی ، سرخ ، بنفش ، صورتی و سپید ؛ اما من هنوز معنی رنگها را نمی دانم ...!
            من نمی توانم رنگها را ببینم .همه می گویند نقاشی های من مانند نقاشی های تو رنگارنگ است .
من ساقه درختان را قهوه ای ، برگهای آن را سبز ، میوه های آن را رنگی و گلها را رنگارنگ می کشم .
در خاطر من رنگ تداعی دیگری دارد .
            من سبزی و طراوت را در عشق ، سپیدی و روشنی را در صداقت ، سرخی و صورتی را در تلاش و ایثار و آبی را در مهر و دوستی می بینم .
            گر چه فقط یک رنگ را دیده ام و آن رنگ سیاه است ؛ اما شادمانم که در این سیاهی بی پایان ، دنیای رنگارنگی دارم .

  قسمتی از نامه ی یک جوان نابینا